امروز عید نوروز است و عید را پیشاپیش تبریک می گویم
من در کارنامه ام در همه چیز ۲۰گرفته ام و پدرم برتی جایزه ام مرا به سفر سوریه می برد ومن پدرم را خیلی دوست
دارم
دارم

چو ایران نباشد ، تن من مباد
بدین بودم و بر زنده یک تن مباد
اگر سر به سر تن به کشتن دهیم
از ان به که کشور به دشمن دهیم
دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
شعری از فردوسی
بدین بودم و بر زنده یک تن مباد
اگر سر به سر تن به کشتن دهیم
از ان به که کشور به دشمن دهیم
دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
شعری از فردوسی
ایا شما از کتاب رایگان خاله ریزه استفاده می کنید کتاب خیلی خوبی است!
دوست صمیمی من مرا خیلی می زد و در خانه از بینی ام خون می امد و امروز هم مرا زد و من هم عصبانی شدم و به خانم معام گفتم و او هم عصبانی شد و دوستم گریه کرد
و وقتی می خواستم به سرویس سوار شوم به من گفت کاری می کنم که تا اخر عمرت فراموشش نکنی!
حالا من دیگر با او دوست نیستم و فراموشش می کنم!
و وقتی می خواستم به سرویس سوار شوم به من گفت کاری می کنم که تا اخر عمرت فراموشش نکنی!
حالا من دیگر با او دوست نیستم و فراموشش می کنم!

من کشور های ایران ، کره جنوبی ، ژاپن ، چین ، ترکیه ، کره شمالی ، اروپا را خیلی دوست دارم 

یکی بود یکی نبودروزی در یکی ازشهرهای ایران دختری به نام سوسن زندگی میکرد او یک برادر به نام سینا داشت سوسن همیشه برادرش را اذیت میکردو به حرف های مادرش گوش نمکرد وقتی سینا میخوابید صدای رادیو را بلند میکرد و مادرش به او میگفت تو چرا برادرت را اذیت میکنی و کار بدی انجام میدهی وقتی شب شد و سوسن خوابید مادرش ناراحت بود که چرا سوسن برادرش را اذیت میکند سوسن در خواب دید که برادرش توی حوض افتاده است و سوسن سعی میکرد برادرش را نجات دهد وقتی سوسن از خواب بیدار شد دیدکه خواب میدید خیلی خوشحال شد و از همین شب تصمیم گرفت که دیگر برادرش را اذیت نکند ومادرش خوشحال شد

یک روزی یک بچه می خواست انشا بنویسد اول رفت ازمادرش کمک بگیرد واو هم نماز می خواند و گفت بسم الله الرحمن الرحیم او هم نوشت بعد به سراغ پدرش رفت و او هم به فوتبال نگاه می کرد او هم گفت برو گم شو و او هم نوشت بعد به سراغ برادرش رفت او هم خیلی بچه ی کنجکاوی بود او هم گفت اژدها وارد می شود وقتی صبح شد وقتی می خواست انشایش را برای معلمش بخواند گفت بسم الله الرحمن الرحیم ومعلمش گفت که بچه ی خوبی بعد گفت برو گم شو و معلمش خیلی عصبانی شد و مدیر را صدا زد و هنگام ورود به کلاس گفت اژدها وارد می شود و معلم ومدیر خیلی عصبانی شدند و او را از مدرسه بیرون کردند




